دومین بهار
هوا دیگه مثل قبل سرد نیست حال وهوای خونه مثل قبل نیست ، لباسهای نو داره توی کمد لباسها چشمک میزنه و انگاری همه چی یکدفعه میخواهد عوض بشه همه چشم به راه یک اتفاق هستند یک ثانیه سکوت و همه چی از نو شروع شد با دعاهای مامانم برای من ، با عیدیهایی که از لای قران در اومدند و با بوسه های که کاش تا بزرگیهام گرمیشون رو روی لپهام حس کنم و من دومین بهار عمرم رو دیدم ...
نویسنده :
مامان
17:53









