پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

پارسا و مهرسا

دومین بهار

هوا دیگه مثل قبل سرد نیست  حال وهوای خونه  مثل قبل نیست ، لباسهای نو داره توی کمد لباسها چشمک میزنه و انگاری همه چی یکدفعه میخواهد عوض بشه  همه  چشم به راه یک اتفاق هستند  یک ثانیه سکوت و همه چی از نو شروع شد با دعاهای مامانم برای من  ، با عیدیهایی که از لای قران در اومدند و با بوسه های که کاش تا بزرگیهام گرمیشون رو روی لپهام حس کنم  و من دومین بهار عمرم رو دیدم    ...
10 فروردين 1391

سفر به قشم

امسال اولین سالی بودکه قرار بود بابایی موقع سال تحویل سر کار باشه و این موضوع باعث ناراحتی هر سه  نفرمون شد(نفر سوم من هستم :پارسا) بنابراین تصمیم براین شد که من ومامان هم با بابایی بریم به جزیره زیبای قشم(بزرگترین جزیره جنوبی ایران)  27 اسفند 1390 با هواپیما راهی این سفر شدیم ومن طبق معمول که در هواپیما خوابم میبرد از اول تا اخر سفر را خواب بودم  ما به مدت 10 روز در محل زندگی و کار بابایی ماندیم و بسیار به  من و مامانی خوش گذشت  ،هر چند که از ساعت 5 .5 صبح تا 6 عصر تنها بودیم، البته بابایی موقع ناهار میومد و با هم میرفتیم رستوران  من در حال خوش گذرانی    و روز 7 فروردین 1391 با هواپیما...
10 فروردين 1391

سفر شمال

چهارشنبه 17 اسفند به سمت محمود آباد راه افتادیم(نقطه ای در شمال کشور) به همراه مامان ورزشکارم و بابای ورزشکار ومهربونم آخه مامانم مسابقه شنا داشت  هوا بسیار سرد بود،مامان هر روز ازصبح تا بعداز ظهر میرفت برای مسابقه،من و بابایی باهم در جاده های خیس از بارون شمال رانندگی میکردیم(البته من در صندلی ماشینم بودم)، من همه جور کبابی خوردم و بسیار لذت بردم ،من بسیار شیطانی کردم (تاکید میکنم بسیار)،دریا را به مدت 2 دقیقه در سیاهی شب دیدم (به دلیل برودت هوا  و اینکه صبحها مامانم نبود) شاید هم ندیدم آخه هوا خیلی تاریک بود این بود گزارش من از این سفر  به دلایل بالا عکس خوبی هم از این سفر ندارم  پ.ن: مامان رکورد های خودش را پای...
24 اسفند 1390

خونه تكوني

دلم نيومد مامانم تنهايي خانه را تكان دهد پس من هم كمكش كردم البته شايد اين كمك از عشق زياد من به جارو برقي هست( كه از نوزادي در وجود من شكل گرفته) اي جارو بيا در آغوشم   پ.ن:در زمان مراسم مقدس جاروكشيدن من چند بار جارو را درآغوش ميگيرم و به صداي دلنشينش گوش فرا ميدهم ...
24 اسفند 1390

13 ماهگي

کاش کمی دیرتر بگذرند... لحظه هایی که من برای غذا دادنت باید کل خونه رو بپیمایم شبهایی که تا صبح برای شیر خوردن ٢ یا ٣ بار بیدار میشی لحظه ها يي كه من بارها در خواب پتويت را رويت ميكشم و تو با دست وپا كنارش ميزني روزهایی که تا شب میخوایی بارها وبارها دالی بازی کنی و من باید پشت پرده یا پشت مبل قایم بشم و تو منو پیدا کنی لحظه هايي که باید تو رو روی پاهام بگذارم و برات لالایی بخونم تا تو خوابت ببره  لحظه هایی که تو  دوست داری هنوز توی حموم اب بازی کنی و من هزار تا کاردیگه دارم و تو  تنها کارت آب بازی در وان کوچکت هست لحظه هایی که دنبال یک همبازی میگردی  وانگشت منو میگیری و میری سراغ اسباب بازی مورد نظر لحظه ه...
13 اسفند 1390

بستني

عاشقتم از زمانهاي خيلي دور شايد وقتي فقط5 ماهم بود باهات آشنا شدم و از همون اولم دوستت داشتم بستني ...
10 اسفند 1390